این راهنمای تعاملی را بر پایه کتاب پیشگامانه رابرت اکسلرود، تکامل همکاری ساختهام. همینطور از کتاب ۱۹۹۷ همین نویسنده، پیچیدگی همکاری و کتاب رابرت پوتنام در باره افول «سرمایه اجتماعی» آمریکا، بولینگ به تنهایی الهام گرفتهام.
من یک خرخون غیر اجتماعی هستم، لطفاً من را اذیت نکنید
برای اینکه آمار دقیقی از این موضوع داشته باشی، یک نگاهی به Our World In Data بیانداز. بله، آمار ...
این بازی در نظریه بازی به عنوان معضل زندانی شناخته میشود. داستان از آنجایی آغاز میشود که دو مظنون به ارتکاب جرم میتوانند به یکدیگر را لو بدهند ("تقلب کنند") یا ساکت بمانند ("همکاری کنند"). من به دو علت تصمیم گرفتم که از این داستان استفاده نکنم ۱) در این مثال «همکاری» دو بازیکن برای جامعه بد است، و ۲) غیر واقعی است، خبرچین پایش را از زندان بیرون بگذارد دخلش آمده!
در بازی مکرر اعتماد، این مهم است که هیچکدام از بازیکنها نداند که کی دور آخر است. چرا؟ فکر کن - در دور آخر، هر دو میدانند که عملشان هیچ پیامدی ندارد، برای همین هر دو تقلب میکنند. این به این معنی است که در دور ماقبل آخر هر دو میدانند که عملشان نمیتواند نتیجه دور بعدش را تغییر بدهد، پس باز هم هر دو تقلب میکنند. در دو دور مانده به دور آخر...
این استراتژی در نظریه بازی به این به آن در معروف است. آناتول راپاپورت در سال ۱۹۸۰ برای شرکت در مسابقه نظریه بازی رابرت اکسلرود آنرا اختراع کرد. من تصمیم گرفتم که از این اسم استفاده نکنم به این خاطر که ۱) به نظر بدجنسی میرسد، هرچند که خوب و جوانمردانه است، و ۲) خیلیها دربارهاش شنیدهاند، و اگر من آنرا استفاده میکردم، همه شرطشان را روی آن میبستند به این خاطر که جایی درباره «این به آن در» شنیده بودند.
یک نفر دیگر هم بود که شک داشت. در میانه آتش بس، یک سرجوخه آلمانی با انزجار تذکر داد که، «در زمان جنگ چنین چیزی نباید اتفاق بیافتد. غیرت آلمانیتان کجاست؟»
او آدولف هیتلر بود.
این چیزها را آدم از خودش نمیتواند در بیاورد.
یک رشته جدید میانرشتهای وجود دارد که شدیداً مرا هیجان زده میکند. تکامل فرهنگی نام خوبی نیست، به این خاطر که آدم را به یاد «داروینیسم اجتماعی» میاندازد، که البته ربطی به آن ندارد.
شالوده اصلی نظریه تکامل فرهنگی این است که فرهنگ هم مانند حیاط به وسیله گوناگونی و انتخاب تحول پیدا میکند. گوناگونی: مردم باورها و رفتارهای مختلفی دارند که هر روز هم به آنها اضافه میشود. انتخاب: مردم سعی میکنند از قهرمانان و بزرگان پیروی کنند و رفتار و باورهای آنها را اختیار کنند.
(یادداشت: این همان تئوری «میم» ریچارد داوکینز نیست، که مانند ژنها، ایدهها به هم به صورت تکههای گسسته میآیند و با دقت بالا کپی میشوند.)
دلیلی که من فکر میکنم تکامل فرهنگی امیدوار کننده است این است که ممکن است همه علوم انسانی را در خود ادغام کند: روانشناسی، جامعهشناسی، اقتصاد، مردمشناسی، علوم سیاسی، علوم اعصاب، بیولوژی. بزرگترین مسائل زمان ما کاری به مرزهای سنتی آکادمیک ندارند -- در نتیجه زمان بسیار مناسبی است که زبانی مشترک بین علوم و علوم انسانی اختیار شود.
اگر دوست دارید بیشتر درباره نظریه تکامل فرهنگی بدانید، کتاب Joseph Heinlich، The Secret of Our Success را به شما سفارش میکنم.
ممکن است شنیدهباشید که بعضی ادعا میکنند که استراتژی پیدا شده که از تکامل به نفع خودش بهره میبرد. در Scientific American: "[Press & Dyson's results] پیشنهاد دادهاند که بهترین استراتژیها خودخواهانه بودند که به زیادهخواهی میانجامیدند نه همکاری.
یافتههای Press & Dyson واقعاً مهم هستند، اما Scientific American دو استفاده مختلف کلمه «تکاملی» را با هم قاطی کرده است. در استفاده اول، که این راهنمای تعاملی استفاده کرده، به این معنی است که جمعیت و ترکیب جمعیتی در طول زمان تغییر میکند. معنی دوم که مورد نظر P&D بوده، قاعده بازی بازیکن با زمان تغییر میکرده. به عنوان مثال، کارآگاه استراتژی تکاملی راد (اینجا یکی از جاهایی هست که لغت تکامل ترجمه مناسبی برای evolution نیست! مترجم)، روش بازیش را تغییر میدهد، درحالیکه مقلد استراتژی تکاملی ندارد، از اول تا آخر بازی به اصولش وفادار میماند.
بنابراین P&D استراتژیهایی را پیدا کرند که میتوانند از بازیکنهایی مثل کارآگاه بهرهکشی کنند، اما با این حال، در بلند مدت، باز هم استراتژیهای خوب وجوانمردانه پیروز هستند.
به کتاب Robert Putnam (2000) یک سری بزنید، Bowling Alone. آره، یک کم قدیمی است، ۱۷ سال، اما یافتههای اصلی و آموزههایش هنوز برقرار هستند -- و احتمالا برای همیشه برقرار خواهند بود.
این یک کم رو حوضی است، اما کتاب The Seven Habits of Highly Effective People تحسین میکند -- خصوصاً خصلت شماره ۴: برد-برد فکر کنید.
برخلاف باور عمومی، پیدا کردن راه حل برد-برد دشوار است، زحمت دارد و از نظر احساسی دردناک است. حتی میتوان گفت که پیشفرض فرهنگ ما برد-باخت، راه آسان و راحت است.
از مبالغه که بگذریم، من به شدت اعتقاد دارم که «برد-برد» \ «بازی با جمع غیر صفر» چیزی است که ما به آن نیاز مبرم داریم. -- در زندگی شخصی، در زندگی اجتماعی و خصوصاً در زندگی سیاسی.
همانطور که اسم اصلی مقلد این به آن در بود، اسم اصلی مقلد مهربان هم این به دوتا آن در بود. همان قاعده: همکاری کن مگر آنکه بازیکن دیگر دوبار پشت هم تقلب کند.
یک مدل بخشنده این به آن در هم هست، این به آن در بخشنده. یک قاعده مشابه با اندکی تفاوت دارد: همکاری کن، اما وقتی که بازیکن دیگر تقلب میکند، با احتمال p ببخش. در این مدل، با تغییر متغیر p، به ما اجاهز میدهد که میزان بخشنده بودن بازیکن را تعیین کنیم.
به نامهای پاولوف (داستان سگ پاولوف را شنیدهاید؟ مترجم) یا برد میماند باخت میرود.
من در دهه سوم عمرم هستم. نمیدانم چرا مثل یک پیر غرغرو که همش مشتش را به سمت ابرها میگیرد به نظر میرسم. اما به هرحال برو کتاب Neil Postman's 1985 book, Amusing Ourselves To Death را بخوان. در باره این است که چطور تکنولوژیهای ارتباطی که استفاده میکنیم به طور نا محسوسی فرهنگ ما را تغییر میدهند («واسطه خود پیام است») و چطور فنآوریی که به سرعت اهمیت میدهد (تلویزیون در ۱۹۸۵، رسانههای اجتماعی اکنون) ما را تبدیل به متفکرانی بدیهی کرده که تنها به کوتاه مدت میاندیشیم.
گرچه با همه آنچه در کتابش نوشته موافق نیستم، اما دید آدم را باز میکند و به طور شگفتی آوری برای ۱۹۸۵ آینده نگر است. هر چند که بیهودگی گوییش بر علیه سسمی استریت به نوعی عجیب است.
نصیحت کردن میتواند متکبرانه به نظر برسد، برای همین اجازه بدهید که با شما کاملاً رو راست باشم: من شخصا به هیچکدام از اینها نرسیدهام. من در گسترش دوستی بد هستم، خصوصاً با کسانی که دیدگاه سیاسی متفاوتی دارند. گهگاه برد-برد را فراموش میکنم و به دام تفکر ما بر علیه آنها میافتم. و با توجه به این نوشتار جسته و گریخته، توانایی ارتباط واضح را هم ندارم.
اما دوست دارم که بهتر شوم. این چیزها سخت است. برقرار کردن صلح و اعتماد در این دنیا، از پایین به بالا، سخت است.
اما ارزشش را دارد.